مستندمسابقه خانه ما

مستندمسابقه خانه ما

بزرگ ترین خرابکاری ها در مهمانی ها
18 بهمن 1399
0
تفریح، سفر و مهمانی

نگاهی به مسابقه های هفتگی جذاب در صفحه اینستاگرام مستندمسابقه خانه ما

همان طور که می دانید، فصل دهم خانه ما، مدتی است که با میزبانی شهر قزوین آغاز شده و سه خانواده دوست داشتنی قزوینی در حال رقابت با یکدیگر هستند. بعد از پخش هر قسمت هم نظرسنجی درباره خانواده برتر آن قسمت برگزار می شود که جایزه ای هم برای برنده هر قسمت تدارک دیده ایم.

اما علاوه بر اینها در پیج اینستاگرام خانه ما، یک رقابت هفتگی برای شما مخاطبان عزیز تدارک دیده ایم و هر هفته سوالی طرح می شود که با شرایط زیر همه مخاطبان می توانند در این مسابقه اینستاگرامی شرکت کنند:
۱. پیج اینستاگرام «خانه ما» را فالو کنید.
۲. در کامنت ها، سوالی که پرسیدیم را جواب بدین و یکی از دوستانتان را تگ کنید. البته می‌توانید چند تا کامنت هم بگذارید ولی نباید کامنت ها تکراری باشند.
می بینید که شرکت در این مسابقه، اصلا سخت نیست. نکته جذاب ماجرا این است که هفته بعد از برگزاری مسابقه، بین جواب ها قرعه کشی می کنیم و ۳ جایزه ۲۰۰ هزار تومانی و ۵ اشتراک فیلیمو به برندگان هدیه می دهیم.

موضوع اولین مسابقه هفتگی اینستاگرامی، «خرابکاری در مهمانی» بود و از مخاطبان پرسیدیم: بزرگ ترین خرابکاری‌تون توی مهمونی ها چی بوده؟!
جواب ها به شدت جالب بودند. در ادامه بعضی از خرابکاری های بامزه مخاطبان خانه ما را بخوانید:

شکستن ظرف موقع شستن (این یکی ظاهرا جزو اپیدمی ها بود!)

داشتم برنج رو آبکش می کردم، آبکش برگشت همش ریخت تو سینک. از تو سینک جمع کردم ریختم تو قابلمه و دم کردم!

درنمکدون شل بود، کل نمک خالی شد تو ماکارونی، خلاصه آبکشش کردیم و مشکل حل شد!

یه روز رفته بودم خونه عمه م، همه فامیلا هم اونجا بودن. بعد من هول شدم گفتم سلام! خوش اومدم!

کارای جزئی مثلا کم نمک بودن غذا یا نریختن آبلیمو توی سوپ!

تولد بود، منم رفتم کیک رو بیارم، از دستم در رفت و رفت تو هوا! بعدش‌ گفتم جمعش‌ کنم، اومدم‌ ریختم تو ظرفش و‌ گفتم نه کار من نبود. البته همه فهمیدن!

عروسی دعوت بودیم. اشتباهی رفتیم تو یه تالار عروسی دیگه که موقع شام دقت کردیم دیدیم هیچ کس رو نمی شناسیم!!

کوفته پختم، وارفت شد سوپ!

تازه عروس بودم. برای اولین بار داداشم تنهایی اومد خونمون. منم گفتم قرمه سبزی درست کنم. لوبیا گذاشتم بپزه که سوخت. داداشم گفت عیب نداره دوباره بپز. از اول لوبیا آوردم و گذاشتم بپزه که دوباره سوخت. برای بار سوم لوبیا گذاشتم. ساعت دو شد خیلی هم گشنمون بود دوباره لوبیا سوخت. منم خیلی شیک پرتش کردم تو سینک و زدم زیر گریه و قرمه سبزی رو بدون لوبیا آوردم. هنوز بعد 15 سال داداشم تعریف می کنه قرمه سبزی تاریخی رو!

روز زن بود. همه خانواده خونه مادربزرگم دعوت بودیم. عموم اینا وارد شدن، ما هم بلند شدیم و سلام و احوالپرسی و اینا… . عموم به من گفت روزت مبارک! منم تو اون شلوغی هول شدم گفتم همچنین! :)))))

اومدم چایی رو به مهمونا تعارف کنم. اومدم حواسمو جمع کنم که خیلی منظم چایی را به مهمونا برسونم. متاسفانه جلوی پام دمپایی بود و من ندیدم و جلوی مهمونا با چایی ها خوردیم زمین! خلاصه که از خجالت آب شدم!!

موقع کمک کردن در آشپزی به صاحبخانه، به جای روغن، مایع ظرفشویی تو ماهیتابه ریختم! بعد از چند دقیقه ماهیتابه پر از کف شد!

سرسفره خم شدم تا پارچ آب رو بردارم. دستم تکیه گاهم بود، دستم کج شد و تمام قد رفتم توسفره! نگم که غذا هم آبگوشت بود!!

عید بود، خونه زیاد مرتب نبود ‌و یهو زنگ در رو زدن! مهمون سرزده! مامانم گفت پاااااشید جمع کننننید، پریدیم بالا که جمع کنیم. دیدم مامانم تو اتاق خواب رفته که لباس بپوشه و بهم گفت اون جورابو بردار، رفتم برداشتم و برگشتم و دویدم، دیدم خوردم به یه چیزی و دو تا پا رو هواست! نگو مامانم اومده بود بیرون و داشت روفرشی رو جمع می کرد! خلاصه چون مهمونا داشتن می رسیدن تو، به زور بلند شد و بعد سال ها هنوزم گردنش درد می کنه!

مهمونم در حال خوردن ته چین خوشمزه و خوش رنگ، یه تار مو از دهنش در آورد!

برنج درست کردم. نگم براتون! مهمونم هم جاریم بود، برنج نبود که! شده بود آش!

چند سال پیش موقعی که سنم تقریبا ده سال بود… خونه اقوام مهمون بودیم. قبل ناهار با پسر صاحب خونه دعوام شد زدم سرش شکست. بعد همه جمع شدن، من که خیلی گشنه بودم رفتم آشپزخونه زیر برنج رو بلند کردم تا غذا زود حاضر بشه! بعد رفتم تو پذیرایی تا تلویزیون رو روشن کنم. لیوان آب دستم بود، کنترل هم روی تلویزیون، لیوان رو گذاشتم روی تلویزیون تا کنترل رو برداشتم حواسم پرت شد و خوردم به تلویزیون و لیوان آب چپ شد رو تلویزیون و اتصالی کرد! با کلی تق تق و بوی بد اتصال کرد و سوخت!! بزرگترها تا اومدن ببینن تلویزیون چی شده بوی سوختن برنج هم همه جا رو برداشت!! از خجالت سریع خدا حافظی کردیم تا بریم خونه مون. موقع رفتن چشمم خورد به یک کاست از اون تک بلند گوها. اومدم کلید کاست رو بزنم تا صدای خواننده پخش بشه که از روی تاقچه افتاد و شکست!!! البته اون آخرین باری بود که اون فامیلمونو دیدم تا امروز!!

خونه مادر بزرگم رفتم آب بخورم. در یخچال رو تند بستم. هرچیزی که بالای یخچال بود افتاد شکست!

وقتی کوچیک بودم تو اتاق مادر بزرگم بازی می کردم. رفتم تو کمد. قفلشم خراب بود. گیر کردم تو کمد! آخر با زور و زحمت آوردنم بیرون، ولی قفل شکست دیگه!

سنم کم بود. سینی شربت بردم بگیرم، فکر می‌کردیم یکی میاد ازم میگیره، اما نیومد کسی و از 13 نفر تا نفر 12 تعارف کردم. نفر بعد سینی شربت وارو شد روش!!

رفته بودیم مهمونی خونه یه دوست. اولین دفعه بود که مهمونشون بودیم. بچه‌ها دبیرستانی بودن. خانم خونه چای آوردن برای پذیرایی. منم گفتم شما چرا خانوم؟! ماشاءالله آقا سینا خیلی خوب پذیرایی می کنن! پاشو پسرم! و گرفتن سینی پر از استکان و قندان همانا و از دست سینا ول شدن همانا!! همه استکانا و قندان پخش زمین شدن و همه شکستن! دیگه من نمی دونستم چطوری عذرخواهی کنم!

پام رفت تو ظرف خورشت!

10ساله بودم. خانه ما تلفن نداشت. رفتم خانه ی همسایه بغلی زنگ بزنم تاکسی تلفنی بیاد با خانواده بریم عروسی … سوارشدیم رفتیم هتل مرمر. پیاده که شدم دیدیم با دمپایی جلو بسته ی قرمز با عکس حاج زنبور عسل آمدم عروسی! کلی مامانم دعوام کرد!!

مهمون داشتم. می خواستم خورشت بکشم. رو کابینت جا نبود. قابلمه رو گذاشتم تو سینک تا برم بشقاب های خورشت رو بیارم. خواهرم اومد دستشو شست تو قابلمه!!

بچه که بودم قرار بود یکی از همسایه ها بیاد خونمون مهمونی. من سر خود رفتم یکی دیگه از همسایه ها رو هم دعوت کردم. میوه و شیرینی کم اومده بود!

همسرم اومد به مهمون مثلا خیلی احترام بگذاره که بخورن. برگشت گفت بخورین! نخورین خانمم میریزه بیرون!!

دوستام خونمون بودن. تو زودپز بزرگ قرمه سبزی گذاشته بودم. فرشامم شسته بودم تمیز انداخته بودم… زودپز از دستم رها شد و کل فرشا و مبلام و دیوارا شد قرمه سبزی و به همه جا پاچیده شد! اومدم با گریه فرشارو از زیر ویترین بکشم بیرون، ویترین لیز خورد شیشه هاش با دکوراش همه اومد پایین، خورد وخاکشیر شد و من دو روز تماااام گریه کردم و رو موکت خوابیدیم تا فرشامو بشورم وخشک شه….

نوشابه رو تکون دادم، بعدش به سمت مامانم بازش کردم! بعدش مامانم بود با یه مانتوی خیس از نوشابه!

خورشت سوخت، گوشت هاش رو جدا کردم و دوباره باهاش خورشت درست کردم، البته دوران نوجوانی بود!

خونه دوستم دعوت داشتیم. عمه دوستم هم اونجا مهمون بودن. من ترکی بلد نبودم. عمه خانم دوستم به ترکی گفتن که همسرشون تازگی فوت کردن و تنها شدند. منم خیلی بلند و باادب گفتم خوووب شکر خداا خوشحال شدم!!

تو قابلمه پیرکس سوپ پخته بودم، همه چیز اکی بود. موقعی که خواستم سوپ رو داخل ظرف بریزم و بیارم سر سفره، قابلمه شکست!

تولدم بود. موقع عکس انداختن کیک رو یه کم به طرف پایین گرفته بودم، نگو کیک آب شده بود. همش یکهو چپه شد رو فرش!

قرار بود برای قیمه، سیب زمینی سرخ کنم. اون موقع ها تفلون و نچسب خیلی باب نبود. تو روهی سرخ می کردند… منم 15ساله، هی مدام سیب زمینی هارو هم می زدم که مثلا همه جاش سرخ بشه … آخرش سیب زمینی ها تبدیل به پوره شد! از ترس مامانم همه رو ریختم سطل زباله و از نو سرخ کردم. این بار خانومانه همش نزدم. خداییش خوب از آب دراومد!

سینی چای دستم بود. اومدم تو پذیرایی. روسریم از سرم افتاد! نه می تونستم سینی رو ول کنم نه می تونستم روسریمو سرم کنم!

سلام خدمت همه، ماه مبارک رمضان بود. جای همه خالی مهمان داشتم و می خواستم شله زرد بپزم، و همیشه شکر و نمک را کنار هم روی میز می گذاشتم. کار برام پیش اومد و رفتم بیرون، به امیر (پسرم) گفتم، اون شکر روی میز رو داخل قابلمه بریز تا بیام. بقیه ش رو خودتون حدس بزنید! حالا چون روزه بودم نچشیدم. با هزار ذوق و شوق سفره چیدم. عکس العمل مهمان ها دیدنی بود!

خلاصه که از این کامنت ها کم نداشتیم. شما هم از خرابکاری هاتون در مهمانی ها بگید! هر هفته هم می توانید در مسابقه اینستاگرامی خانه ما با موضوعات جالب و بامزه شرکت کنید! هم فاله هم تماشا!

برای اطلاع و استفاده از سایر مطالب ما، به کانال تلگرام خانه ما بپیوندید:

کانال تلگرام خانه ما
نظرات کاربران

شما هم نظرات خود را برای خانه ما ارسال کنید.

مطالب مرتبط